مسافر

ليلا اسلامي گويا
شن ريزه هاي داغ، كف پايش را مي سوزاند. سربلند كرد و نگاه به سوي آسمان دوخت. آفتاب به وسط آسمان رسيده بود و داغتر از هميشه اشعه هايش را نثار سر و صورتش مي كرد. دانه هاي گرم عرق، برپيشانيش نشسته بودند. لحظه اي از رفتن باز ايستاد. نفس در سينه اش مانده بود و از فرط گرما اجازه بيرون آمدن به خود را نمي داد. دستانش را سايه بان چشمانش كرد. ابروانش را درهم كشيد. چيزي تا رسيدن به مقصد نمانده بود. خنده كمرنگي روي لبهايش نقش بست. احساس كرد قلبش از نو شروع به تپيدن كرده، به قدمهايش سرعت داد. مدّتها آرزوي ديدار فرزندي از فرزندان رسول الله را در دل پرورانده بود. ديگر چيزي نمانده كه بر خواسته قلبي اش برسد. خانه هاي كاهگلي شهر مدينه از دور ديده مي شد. مدّتي مي شد كه شبهاي بسياري خواب را به چشمانش حرام كرده بود و در آرزوي ديدار، لحظه شماري مي كرد.
وقتي به خودش آمد كه جلوي دروازه شهر رسيده بود. نگاه در اطراف چرخاند. از همان لحظه ورود احساس تلخ و غريبي به مرد دست داد. شهر مدينه، حال و هواي خاصّي به خود گرفته بود. مرد احساس كرد تمامي در و ديوار شهر بوي غم و ماتم بر خود گرفته. قدمهاي مردمانش به سختي برداشته و بر زمين گذاشته مي شد. در تك تك افراد كه دقّت مي كرد، غم را در چهره هايشان مي ديد. متعجّب بر جاي ماند. بسياري در حال ورود و خروج به شهر بودند. دوري در اطراف شهر زد. گيج مانده بود. حسّ غريب و سوزنده، لحظه اي رهايش نمي كرد. نفس عميقي كشيد. آن وقت ظهر، موقع رسيدن نبود. دلش نمي خواست در آن لحظه مزاحم آقايش شود. تحمّل انتظار نداشت، تا آن روز صبر كرده بود و اكنون در شهر يار بود و دور از يار! كناري زير درخت تنومند خرما، بر روي زمين نشست. كف پايش تاول زده بود و مي سوخت. دستش را به پاهايش كشيد. همه جا غريب بود. نه كسي را مي شناخت و نه مي دانست در كجاي شهر قرار گرفته و تا خانه امام چقدر راه باقي مانده است. پلكهايش روي هم افتاد. دلش بي تاب بر در و ديوار سينه اش مي كوبيد و اجازه راحت بودن را به مرد مسافر نمي داد. دستانش را زير سرش قلاّب كرد و روي زمين دراز كشيد. در باره اوصاف مولايش امام محمدباقرعليه السلام از پدرش بسيار شنيده و مشتاق ديدارش شده بود. از شهر خودش تا شهر امام فاصله زيادي بود... .
چشمانش تازه داشت گرم خواب مي شد كه صدايي چُرتش را بر هم زد. نيم خيز شد و بر جاي نشست. مردي با قدّي متوسّط، صورتي لاغر و استخواني و انبوه ريشهايي كه به سفيدي مي زد، بالاي سرش ايستاده بود. ابروهاي پرپشت و صورتي استخواني جلوي چشمانش تصويرگرفت. دستانش را به كمرش زده بود و با نگاهي سنگين براندازش مي كرد.
- سلام عليكم برادر!
پاهايش را جمع كرد و نفس راحتي كشيد و گفت:
- عليكم السّلام و رحمة الله.
نزديكش بر روي زمين نشست:
- برادر! در اين آفتاب داغ، هنگام ظهر اينجا... ابروهايش را درهم كشيد و پرسيد:
- آيا مسافري؟! به چهره ات نمي خورد اهل مدينه باشي؟!
مرد، آب دهانش را قورت داد و با تكان دادن سر جوابش را داد. دستش را به سويش دراز كرد:
- به دنبال كسي آمده اي يا براي مسافرت و تفريح؟!
مرد، دستش را به درخت تكيه داد و از جا بلند شد:
- براي ديدار مولايم آمده ام. گفتم اكنون در حال استراحت است و الآن هم موقع ظهر، مزاحمشان نشوم.
مرد غريبه لحظه اي سكوت كرد و با لحن محكمتري گفت:
- مولاي شما كيست؟
- مولاي من...! برقي از اشك در كاسه چشمانش حلقه زد. با شوق و ذوق فراواني لب به سخن گشود:
- مولاي من همان آقايي است كه بهترين بنده از بندگان خداست. از فرزندان رسول خداست. نيكوكارترين فرد بر روي زمين است. سخاوت دريا از او سرچشمه مي گيرد و چهره زيبا و آسماني اش هفت آسمان را خجل مي كند. محبوب دلهاست و آفتاب شهر مدينه. نوري است كه خاموشي ندارد و مولاي من امام محمدباقرعليه السلام است. مولايي كه مدّتها آرزوي ازديدارش را داشته و اكنون با تمامي اميد و آرزو به زيارتش آمده ام. سرش را سوي مرد انصاري چرخاند:
- راستي، زمان استراحت مولا چه هنگام به اتمام مي رسد تا رفع عطش نمايم و دل را از ديدارش سيراب كنم. حرفش را به اتمام نرسانده بود كه مرد انصاري بر زمين نشست و سر بر زير انداخت و نگاه به زمين دوخت. قطرات اشك بر صورتش نشست. صدايش به لرزه افتاد. بغض آلود گفت:
- دير آمدي برادر! خيلي دير...
احساس كرد قلبش از جاي كنده شده؛ پاهايش بي حس شد و بر زمين افتاد:
- مولاي من كجاست؟ آيا در سفر است؟ يا...
گيج مانده بود. مرد انصاري پس از چند لحظه سكوت با پشتِ دست، اشكهايش را پاك كرد:
- نمي بيني مدينه را غم فراگرفته؟! آفتاب مدينه مدّتي است كه در غروبي تلخ همه را به سوگ خود نشانده و مردمان اين شهر را در فراق خود عزادار ساخته است...
پرده سياهي جلوي چشمانش را فرا گرفت. حرفهاي مرد انصاري چون پتكي سنگين بر سرش كوبيده شد. لبهاي لرزانش به آرامي جنبيد:
- چه هنگام، بگو بدانم؟ چه مدّت از يتيمي شيعه مي گذرد؟
مرد انصاري دست بر شانه مرد گذاشت و گفت:
- مولايت چندي پيش، به دست دشمنانش به شهادت رسيد!
اشك از چشمانش سرازير شد. خستگي راه بر تنش برگشت. احساس كرد همه غمهاي عالم بر سينه اش جا گرفته است. بغضش را فرو خورد:
- مگر نه آنكه هر امام جانشين براي خود تعيين مي كند؟! پس جانشين آقايم را معرّفي كن تا او را ببينم و كمي از درد آتشين درونم كاهش يابد.
لبخندي بر گوشه لبهاي مرد انصاري نشست:
- اكنون جانشين مولايت امام جعفر صادق عليه السلام، است. فرزند اوست. سيّدي فرزانه، نيكوكار، پرهيزكار، مهربان و مهمان نواز. برخيز، او اكنون در منزلش است و درب خانه اش به روي همه باز است. بلند شو، نزد او برويم. مطمئن هستم با ديدارش دلت آرام مي گردد و خستگي راه از تنت بيرون خواهد آمد و با دستي پُر به شهر خودت بازخواهي گشت.
چند روزي از آمدنش مي گذشت. در چند روز گذشته شيفته آقايش امام جعفر صادق عليه السلام شده بود. از صبح تا شب كنارش مي نشست و از سخنان دلنشينش لذّت مي برد و همه را در سينه اش جمع مي كرد و به يادگار مي گذاشت. به سرعت لحظه رفتن فرا رسيد. مي بايست بارش را جمع مي كرد و عازم شهر خودش مي شد. ياد رفتن كه مي افتاد، غصّه اش مي شد و دلش مي گرفت. مي بايست مي رفت. مجالي براي ماندن نبود. همسر و فرزندانش انتظارش را مي كشيدند. لحظه رفتن رسيده بود. امام چه زيبا سخن مي گفت و چه صداي دلنشيني داشت. ياران امام گرداگردش جمع شده بودند. با اشتياق به فرموده هايش گوش سپرده بودند. از جا بلند شد. صبر كرد تا امام حرفهايش را به اتمام برساند. آب دهانش را فرو داد و لحن صدايش را بلندتر كرد:
- اي فرزند رسول خدا! چند روزي است كه در محضر شما از لطف و عنايات شما بهره مند بوده ام. دلم مي خواهد امروز كه هنگام وداع من است همانند روزهاي قبل خاطره اي از پدرت برايم بازگو كني تا آن را نيز به عنوان سوغات سفر براي دوستان و آشنايان خود ببرم.
لبخندي بر لبهاي امام نشست و فرمود:
- محمد بن مُنْكَدر، مي گفت: باور نداشتم علي بن الحسين فرزندي به يادگار بگذارد كه فضل و دانشش مانند خود او باشد تا اينكه پسرش محمد بن علي را ديدم، پس من خواستم او را موعظه كنم و اندرز دهم ولي او مرا موعظه كرد. دوستانش از او پرسيدند: به چه چيز تو را موعظه كرد؟! گفت: من در ساعتي كه هوا بسيار گرم بود، به اطراف مدينه رفتم. در راه به محمد بن علي برخوردم. او مردي تنومند بود. در مزرعه كار مي كرد در حالي كه دو نفر از غلامانش نيز همراه او بودند. من با خود گفتم: بزرگي از بزرگان قريش در اين هواي گرم با اين حال براي به دست آوردن مال دنيا بيرون آمده! هم اكنون او را موعظه خواهم كرد. پس نزديك رفته بر او سلام كردم و او نفس زنان و عرق ريزان جواب سلام مرا داد. به او گفتم:
- خدا، كارت را اصلاح كند! بزرگي از بزرگان قريش در اين هواي گرم با اين حال در طلب دنيا بيرون آمده؟ اگر اكنون مرگ تو در رسد و در اين حال باشي، چه خواهي كرد؟ آن جناب فرمود:
- به خدا اگر مرگ در اين حال فرا رسد، در حالتي نزد من آمده است كه در فرمانبرداري و طاعت خداوند هستم. ديگر آنكه من به اين وسيله نيازمندي خود را از تو و از مردم دور مي سازم و جز اين نيست كه من آن گاه از آمدن مرگ مي ترسم كه در حال نافرماني و معصيتي از معصيت هاي پروردگار بوده باشم.
من كه اين پاسخ را از او شنيدم، گفتم: خدايت رحمت كند! من مي خواستم تو را موعظه كنم، ولي تو مرا موعظه كردي.
امام صادق عليه السلام كه فرموده هايش به اتمام رسيد و سكوت كرد، صداي بلند صلوات در فضا پيچيد. حسّ زيبا و حالتي شيرين تمام وجود مرد مسافر را فراگرفته بود. نگاه به سوي امام چرخاند. اين، آخرين روز و آخرين ديدارش با امام بود. دل كندن از امام برايش مشكل بود. اما مي بايست مي رفت، خيلي حرفها بود كه بايد مي گفت. هر چند آقايش را كه به قصد ديدنش آمده بود، نديده بود. اما فرزند او، جايگاه آقايش را برايش پركرده بود؛ غصّه اي در دلش جمع شد. كاش زودتر مي آمد و مولايش امام باقرعليه السلام را مي ديد. آنگاه ديگر هيچ آرزويي نداشت. بعد از خدا حافظي و بوسيدن دست امام صادق عليه السلام سبكبال و آسوده قدم برداشت. امام با همان نگاه مهربان نگاهش مي كرد و به راستي چه حسّ زيبا و دلنشيني است وداع با بدرقه اشك و دعا!*
منبع: الارشاد، شيخ مفيد، ترجمه سيد هاشم رسولي محلاتي، ج 2، ص 159 و 160، علميه اسلاميه، تهران، دوم.
ali_f591@yahoo.com